خیال میکنی مرگ فقط این است که جسمی با چشم های بسته و قلب خاموش را توی یک جعبه ی چوبی و شیشه ای تا زیر زمین بدرقه کنند و بعد اشک و خاک رویش بریزند تا آرام بگیرد و خودشان هم تا چند روز سیاه بپوشندو اشک بنوشندو دسته گلی با روبان مشکی پرپر کنندو نام آن جسم را فریاد زنندو فریادشان عین انعکاس صدا در کوه شود و بعد چشم باز کنندو ببینند یکسال از کوچ آن جسم گذشته است و باید بروند و وانمود کنند هنوز غمگین اند اما خودشان به این نتیجه ی تلخ برسند که یاد او را همراه با جسمش زیر یک عالم خاک سرد پنهان کرده اند!

نه عزیزترینم مرگ یعنی بدانی کسی برایت میمیرد و یا لااقل به عشق تو نفس می کشد و بعد زندگی را هم دوست ندارد چه رسد بی تو زندگی کردن را و بعد آن را هم از او بگیری به جرم جنونش یا اشتباهاتش یا اصلا تقصیرش در خلاء نبودنت حبسش کنی تا به مرگ تدریجی برودو بمیرد نه مرگ طبیعی جسم مرگ یعنی اینکه بدانی کسی بی تو بی ستاره ات هفت آسمانش شب است خورشید نمی شناسد روز ندارد لحظه نمی فهمد ساعتش روی آخرین لمس حضور تو مانده است...