پروردگار من!
من را از هول و هراس های دنیا و غم و اندوه های آخرت رهایی ببخش.
و من را از شر آنان كه در زمین ستم می كنند در امان بدار.
خدایا!
به كه واگذارم می كنی؟
به سوی كه می فرستی ام؟
به سوی آشنایان و نزدیكان؟ تا از من ببرند و روی برگردانند.
یا به سوی غریبان و غریبگان تا گره در ابرو بیافكنند و مرا از خویش برانند؟
یا به سوی آنان كه ضعف مرا می خواهند و خواری ام را طلب می كنند؟
من به سوی دیگران دست دراز كنم؟ در حالی كه خدای من تویی و تویی كارساز و زمامدار من.
ای توشه و توان سختی هایم!
ای همدم تنهایی هایم!
ای فریاد رس غم وغصه هایم!
ای ولی نعمت هایم!
ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشكلات!
ای مونس و مامن و یاورم در كنج عزلت و تنهایی و بی كسی!
ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره ی اندوه و غربت و خستگی!
ای كسی كه هر چه دارم از تو و از كرامت بی انتهای توست!

گوشه ای از دعای عرفه امام حسین (درود و رحمت خداوند بر ایشان)

یا حق...


گنجشک و خدا...

روز ها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: می آید من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنوم و یگانه قلبی كه درد هایش را در خود نگاه می دارم.

سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از آن چه سنگینی سینه ی توست...

گنجشك گفت لانه ای كوچك داشتم كه آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی ؟ لانه ی محقرم كجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغض كلامش را بست . سكوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان سر به زیر انداختند. خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی ،باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند آنگاه تو از كمین مار پر گشودی .

گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت : كه چه بسیار بلا ها را به واسطه ی محبتم از تو دفع كردم و تو ندانسته به دشمنی با من بر خواستی...

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگهان چیزی در درونش فرو ریخت و های های گریه اش ملكوت خدا را پر كرد...

در پناه حق.

آینه ها ...

آینه ها دیگر چرا راست نمی گویند ؟ | HiPersian.com
آینه ها دیگر چرا راست نمی گویند ؟ | HiPersian.com
پاها ممكنه به اشتباه قدم بردارند ! دستها ممكنه یكدیگر را به دروغ بفشارند! و زبانها ممكنه به دروغ سخن بگویند!
اما چشمان آدمی راستگو و صادقند!
و آینه مصداق واضحی برای صداقت چشمهای من و شماست که در اون نگاه می کنیم. ولی نمیدونم چرا بعضی وقتا حتی به آینه ها هم نمیشه اعتماد كرد...
 

برداشت آزاد!

انشای یک کودک دبستانی....!

عکس طنز امتحان انشا
 
به نظر من این بچه آخره کلکه!!! شما چی فکر می کنید؟!!
یا حق!

هر چه می خواهد دل تنگت بگو(2) .....!

یک داستان واقعی!

سلام.

داستانی که براتون گذاشتم طبق گفته ی نویسنده اش، تویه یک سایت، کاملا واقعیه! نویسنده ی این داستان که فردی نامعلومه بر واقعی بودن این متن قسم خورده!

امیدوارم از خوندنش لذت ببرید!

دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت:

جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

این‌طوری تعریف می‌کنه:

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.

اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌آرم!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.

دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد.

من هم بی‌معطلی پریدم توش.

این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!

خیلی ترسیدم.

ادامه نوشته

تبریک عید شعبان!

بر منتظران این خبر خوش برسانید  /     کامشب شب قدر است همه قدر بدانید

با نور نوشتند به پیشانی خورشید     /    ماهی که جهان منتظـرش بود درخشید . . .

ولادت با سعادت یگانه منجی عالم بشریت، امام مهدی (عج) ،بر عاشقان منتظر مبارک باد.

                                                   یا حق!

فعلا سواری بیاموز!

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.

 پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»

 پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

 جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»

 پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز !!!

یا حق!

بدون شرح!!!

http://www.streem.us/assets/picture204306.jpg

هر چه می خواهد دل تنگت بگو.................!

ارزیابی!!!

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر…از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه!

یا حق!

يك شاخه گل رز !

مردي مقابل  گلفروشي ايستاده بود و  مي خواست دسته گلي براي مادرش بخرد و سفارش دهد تا

پست شود وقتي از گلفروشي بيرون امد  دختر  کوچکي را ديدکه   کنار خيابان نشسته  و هق هق گريه مي کرد

مرد از او پرسيد: دختر کوچولو چرا گريه ميکني

کودک گفت:ميخواستم براي مادرم  يک شاخه گل رز بخرم اما  فقط ?? سنت  پول دارم

گل رز  ?دلار است

مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا من براي تو  يک شاخه گل  رز ميخرم تا به مادرت هديه دهي

..مادرت کجاست؟؟؟

دختر دست مرد را گرفت و  گفت آنجا...آن قبرستان

مرد به همراه دختر و يک شاخه گل رز به قبرستان رفتند  کنار يک قبر تازه....

مرد دلش گرفت  به گلفروشي  باز گشت..و گفت  ... دسته  گلم را پست نميکنم خودم ميبرم

و ??? مايل رانندگي کرد...  تا به مادرش برسد.........

مادرانمان را فراموش نکنیم!

پیشاپیش ولادت با سعادت حضرت فاطمه (س)، بر همه ی زنان و مادران ،مبارک باد.

یا حق!

آخرین نگاه!

آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!

اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه.

اون شبها من با شادی زیاد به تخت خودم می رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می کردم.

نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان، با لگدهای آرومی که به کتف من می زد من رو بیدار کرد. من روی پایین ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می خوابیدم .ادوارد از من خواست که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه من رو به سمت اتاق زندانی های اعدامی می برد!


ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود اما ازش هیچی نپرسیدم چون می دونستم که مراسم اعدام اینطوری نیست!

به سلول انفرادی فرانسیس که رسیدم دیدم که با طناب خیلی محکم به یه صندلی بستنش!

ادوارد بهم گفت که فرانسیس می خواسته خودش رو بکشه! می خواسته خودش رو از سقف حلق آویز کنه!

من از شدت تعجب داشتم شاخ در می آوردم. چون همه می دونستند که فردا صبح زود قرار بود فرانسیس رو تیرباران کنند!

اون چرا می خواست درست شب قبل از تیربارانش خوش رو بکشه؟

ادامه نوشته

ببخشيد شما ثروتمنديد ؟

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد:«ببخشين خانم!شما پولدارين ؟ »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماريون دولن .

یا حق!

ما همه همسفریم!

زندگي دفتر ي از خاطره هاست . يك نفر در شب گم، يك نفر در دل خاك، يك نفر همدم خوشبختي هاست، يك نفر همسفر سختي هاست، چشم تا باز كنيم عمرمان ميگذرد ما همه همسفريم...

یا حق!

برنامه نویس و مهندس!

سلام.

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

ادامه نوشته

درس!!!

سلام.

در ادامه براتون یک متن گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد و البته تکراری نباشه.

يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير

شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند…

يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و

روي اون رو دست می کشند و جن چراغ ظاهر ميشه…

جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو

برآورده مي کنم…

منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!

ادامه نوشته

آنچه بر ما گذشت!

انقدر معادلاتو خوب دادم که اینجوری شدم!

حالا شما رو نمیدونم! امیدوارم حداقل ریاضیو خوب بدیم!

 

یک پیشنهاد دوستانه!

بسم تعالی.

دوستان عزیز لطفا از گذاشتن پست هایی که مفهوم توهین به هر جنسی رو دارند جدا خودداری کنید!

مهم مونث یا مذکر بودن نیست.مهم شعور بالا و ارزش های والای انسانی است!

به دلیل اینکه برخی از موارد هر دو پست  نشانی از توهین و... رو داره لطفا در اسرع وقت  این مطالب رو اصلاح کنید!

با تشکر.

درپناه حق!

شعری از مرحوم آغاسی!

سلام.

در ادامه ی مطلب براتون شعری از مرحوم محمد رضا آغاسی رو گذاشتم.امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.البته میدونم که تکراریه و بار ها شنیدین ولی شاید بد نباشه یه نگاهیم به متنش بندازین!

با همه‌ی لحن خوش‌آوائیم

در به‌در کوچه‌ی تنهایی‌ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر

نغمه‌ی تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی

محنت این قافله را کم کنی

ادامه نوشته

جملات کوتاه از بزرگان

سلام.

یه چند تا جمله ی کوتاه گذاشتم.امیدوارم علاوه بر لذت بردن ازشون درس هم بگیریم!

بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید!

امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم...

پياده در شطرنج اگر تا آخر راه ادامه بدهد ، وزير مي شود...!!!

شکوه دنيوی همچون دايره‌ای است بر سطح آب که لحظه به لحظه به بزرگی آن افزوده می‌شود و سپس در نهايت بزرگی هيچ می‌‌شود. «ويليام شکسپير»

همه مردم را «بعضی مواقع» می‌توان فريفت و بعضی از مردم را برای «همه عمر». ليکن نميتوان همه مردم را برای همه عمر فريب داد.

اگر قرار باشد بايستی و به طرف هر سگی که پارس می‌کند سنگ پرتاب کنی، هرگز به مقصد نمی‌رسی. « لارنس استرن»

بزرگترين درس زندگی اينست‌که گاهی احمق‌ها هم درست می‌گويند. « وينستون چرچيل»

زندگی مثل یک پیانوست ، همان چیزی را می شنوی که می نوازی!!!

در پناه حق.

 

 


سلام

اینم دو جمله از استاد بزرگ دکتر علی شریعتی که الحق کلامی شیوا و جادوئی دارند. امیدوارم لذت ببرید و البته براتون تکراری نباشه.

۱- حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

۲- من چشم هایم همیشه نیمه باز است.می خواهم بگویم در این دنیا هیچ چیز و هیچ کس وجود ندارد که دیدنش به باز کردن تمام چشم بیارزد!!!

یا حق.

شکی که انسان را عوض می کند!!!

 

مردی صبح از خواب بیدار شد ودید تبرش ناپدید شده، شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد.برای همین تمام روز اورازیر نظر گرفت.

متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود و از او شکایت کند.

اما همین که وارد خانه شد تبرش راپیدا کرد.زنش آن را جابه جا کرده بود.مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود ،حرف میزند و رفتار می کند.

  در پناه حق!

تصاویر جالب!

سلام.

دوستان عزیز پیشاپیش عید نوروز رو بهتون تبریک میگم.

در ادامه ی مطلب براتون چند تا تصویر گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد.

سال خوب و خوشی رو براتون آرزو می کنم.

پیروز و پاینده باشید.

در پناه حق.

ادامه نوشته

شیشه و آینه

شيشه و آيينه
جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست . عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید : چه می بینی؟
گفت : آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید : در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی ؟
گفت : خودم را می بینم.
ــ دیگر دیگران را نمی بینی! آینه و پنجره هردو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند ، شیشه . اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی .
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن . وقتی شیشه فقیر باشد ، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می شود ، تنها خودش را می بیند .
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلو چشم هایت برداری ، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری!

پاینده باشید.

در پناه حق.

الگوی شما در زندگی!!!!

الگوی شما در زندگیتان کیست؟

این تست تنها تست شخصیت شناسی می باشد که از سوی محققان برتر سال 2009 و جامعه شناسان و روانپزشکان تایید شده است . این تست توسط عده ای از دانشمندان برتر نیز تایید گردیده است. لطفا به هیچ عنوان قبل از پاسخ گوئی به سوالات به جواب آن نگاه نکنید!

۱. یک عدد از ۱ تا ۹ انتخاب کنید.
۲. آنرا در عدد ۳ ضرب کنید
.
۳. حاصل را بعلاوه ۳ کنید.

۴. دوباره حاصل را در ۳ ضرب کنید.

۵.یک عدد ۲ یا ۳ رقمی بدست آورده اید
۶.ارقام عدد خود را با هم جمع کنید (مثلا اگر  عددتان ۱۸ است ۱ را با ۸ جمع کنید)


۷. حالا به
ادامه ی مطلب  نگاه کنید.......... 

ادامه نوشته

سلام.

اینم معنی اسم بعضی از کشور ها.

امیدوارم خوشتون بیاد!

ادامه نوشته

A billion dollar  



I : How long is a million year GOD?

GOD : It`s a minute for me!

I : How much is a billion dollar?

GOD : It`s a penny for me!

I : Give me a penny please!

GOD : Waite a minute !

 

 

روز مهندس!

سلام.

برای مهندسان هیچ بنبستی وجود ندارد. یا راهی خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت.

۵ اسفند روز مهندس بر شما مهندسان آینده مبارک.

پاینده باشید.

در پناه حق.